روستا ۲

یک روز بالاخره اون چیزی که نباید بشه شد. یک روز دیگه طاقت نداشتم و نرفتم. رفتم خونه و منتظر موندم تا روناک بیاد. باورم نمی‌شد بیاد. ولی مطمئن هم نبودم. خیالم راحت نبود که نمی‌آد. تا شب هی ترسیدم و به خودم لرزیدم. پدر و مادرم فکر کردن مریض شدم.

به خواندن ادامه دهید

روستا

من سامان نویسنده جدید هستم و به جای شیفته فعلا سعی می‌کنم اینجا رو زنده نگه دارم.


چهارده ساله بودم که پدرم برای یک ماموریت یک ساله منتقل شد به یک شهر کوچک که خیلی با روستا فرق نداشت. جمعیت خیلی کمی داشت و خیلی دورافتاده بود. مردم خوب و مهربونی داشت و خانواده ما رو همه دوست داشتن.

اونجا ما خانواده شهری با زندگی روستایی آشنا شدیم.

به خواندن ادامه دهید

خیالی: من و خانوادهٔ یاشار

من و یاشار همسایه بودیم و با هم بزرگ شدیم. خیلی به هم نزدیک بودیم. هر دو طرفدار یک تیم بودیم و با هم بازی می‌کردیم. بعدا که بزرگ شدیم هم با هم یک مدرسه و یک دبیرستان و یک دانشگاه رفتیم. ولی یک فرق بزرگ با هم داشتیم. از همون بچگی من ریزه بودم و یاشار گنده. فیل و فنجون. اصلا همه خانواده یاشار گنده بودن. وقتی من دبیرستان بودم، کوچکترین عضو خانواده یاشار از بلندترین عضو خانواده من بلندتر شده بود.

به خواندن ادامه دهید

وارده: آسانسور

توجه: داستانی که یکی از دوستان فرستاده است را به همان صورتی که داده پست می‌کنم.

طبقهٔ همکف وارد آسانسور شدم. آسانسور به سمت پارکینگ به راه افتاد. کلافه شدم. باید سریع به مطبم می‌رسیدم. مریض تازه داشتم. دکمهٔ طبقهٔ خودم را زدم و سرم را داخل موبایلم کردم که هر کس باشد نخواهم سلام و علیک کنم. در آسانسور باز شد و سایه‌ای سیاه روی سرم افتاد.

به خواندن ادامه دهید

وارده: تجربه خانگی ۲

توجه: داستانی خیالی از مشتاق که خواننده قدیمی وبلاگ بوده.

امروز دورکار بودم و تو خونه نشسته بودم. حوصله ام سر رفته بود و سرم تو گوشی و مشغول نگاه کردن به صفحات مجازی بودم که تلفن زنگ خورد.

به خواندن ادامه دهید