بایگانیِ دستهٔ ‘داستان’

فرزانه

اوت 10, 2009

بعد از مدتها چت بازی قرار شد برم فرزانه رو ببینم. توی کافی‌شاپ نزدیک خونه‌شون قرار گذاشتیم. صبح جمعه بود و همه جا خلوت. وقتی رسیدم موبایل زنگ زد. فرزانه بود و می‌گفت نمی‌تونه بیاد بیرون و منتظره بسته‌ای دستش برسه. در عوض دعوتم کرد خونه‌ای که تازه گرفته بود.
رفتم اونجا. خونه بزرگ و مرتب بود. زنگ زدم و گل رو گرفتم جلوم. در باز شد و من سرمو بلند کردم . خیلی نزدیک در وایساده بود. سرمو که بلند کردم فکر کردم هنوز در باز نشده. یک صفحه سفید جلوم بود. صدای یه خنده نخودی از بالا سرم شنیدم و صفحه یک دفه عقب رفت. از تعجب زبونم بند اومد. فرزانه بود که خم شده بود و بالای سینه ش که از یقه پهنش بیرون بود جلوم قرار گرفته بود. سرمو که بالا کردم هنوز داشت قد راست می‌کرد. بی اختیار پایین رو نگا کردم. نه پاهاش روی زمین همسطح من بود. وقتی صاف صاف ایستاد پایین سینه هاش درست روبروی چشمام بود و وقتی که کمی بالا رو نگا کردم نوک سینه هاش رو از زیر لباس دیدم که تقریبا همسطح پیشونی من بودن. خشکم زده بود. سینه هایی که از همون زیر لباسم معلوم بود چیزای ردیفین. یه آن به خودم اومدم و خجالت کشیدم. سرمو بالا کردم و نگاهمو به صورتش انداختم. هنوز داشت نخودی میخندید. معلوم بود از این حالت کیف کرده. نگاهم که به نگاهش افتاد سلام کردم. نگاهم کمی بالاتر رفت و باز جا خوردم. چهارچوب بالای در فقط دو سه سانت با سرش فاصله داشت. در هم از اون درهای بزرگ و پهن بود.سلام رو جواب داد. خم شد و با هم دست دادیم. دستم توی دستش گم شد. روبوسی کردیم. سالها بود همدیگه رو از نزدیک ندیده بودیم. شاید شیش هف سال. اما باورم نمیشد خودشه. هنوز دستم توی دستش بود و داشتیم احوالپرسی میکردیم. یک آن دوباره دزدکی پایینو نگا کردم که ببینم چه کفشی پاشه. یه صندل خونگی بود. انتظار داشتم یک کفش حسابی پاشنه بلند باشه و کلی سر کار رفته باشم. اما وای بیشتر از پنج شیش سانت نبود. سرمو که بالا کردم دیدم لو رفتم، چشمکی زد و گفت نه خیالت راحت! بیشتر از دو سانت نیست. بیا تو. دهنم باز مونده بود. اما اون مثل این که به شرایط این طوری عادت داشت. دستمو کشید و من به خودم اومدم. گل رو بهش دادم و ادامه احوالپرسی ایرونی رو از سر گرفتم. بعد رفتیم تو و درو پشت سرم بستم.
من تا بشینم تازه فرصت کردم خود فرزانه رو ببینم. خیلی خوشگل شده بود. چشای رنگیش تو صورت سفیدش جلوه خاصی داشت. پیرهن پارچه ای پوشیده بود با یه یقه ی چهارگوش. یقه تا بالای سینه های گرد و بزرگش باز بود. سینه ها بزرگ بودن. اما با اون قد و قواره متوسط به نظر میومدن. یقه از عقب هم باز بود و کمر سفیدش رو نشون می داد. آستین پیرهن کوتاه بود و دستا و بازوهای خوشتراشش رو نشون میداد. به سفید برف بود. به نظر خیلی لطیف میومد. اما مسلما شل نبود. چون وقتی دستاشو بالا میاورد یه ذره بازوش بیرون میزد که اتفاقا خلاف چیزی که فکر میکردم خیلی هم قشنگ بود. بی اختیار با خودم مقایسه کردم. حس کردم بازوهاش از مال من کلفت ترن. البته تعجبی نداشت. با این قد و هیکل اگر کمتر بود که نی قلیون میشد. این روزا تازه از یک دوره کاری سخت برگشته بودم و بیست کیلویی وزن کم کرده بودم.
کمرش باریک بود و خوش تراش و لباس قشنگ نشونش میداد. یک دامن پا کرد هبود که تا روی زانوهاشو میگرفت. شونه هاش پهن بود. اما خیلی خوش ترکیب. اصلا بدنش یک تراش تک داشت. همه اینا رو تا برسیم به مبل و بشینیم فکر کردم. نشستیم. از مبل روبرویی خم شد و دستشو از روی میز دراز کرد و به بازوم زد و گفت دلم برات تنگ شده بود. خواستم حرکتش رو جواب بدم. دستم نرسید. خندید و گفت از مزایای قد بلند همینه. بعد با شیطنت گفت فکرشو بکن، من دوازده سال ازت کوچیکترم. اما اقلا بیست سانت ازت بلندترم. زبونمو بالاخره پیدا کردم و گفتم خیلی هم بهت میاد. چقدر شده قدت؟ سرشو بالا گرفت و گفت پا برهنه دو متر و نه سانت. سرم سوت کشید. خودمم سوتی کشیدم و گفتم اما هیکلت این قدر مرتب شده که قدت بهت میات. لبخندی زد و گفت چقدر ازت بلندترم؟ گفتم چهل و دو سانت. با رضایت سر تکون داد. بعد یک دفعه اخم کرد و گفت ادبم کجا رفته! پذیرایی! گفتم نمیخواد بابا. اومدم ببینمت. ببینم باید مواظب کی باشم. همون طور که داشت میرفت برگشت و گفت زن ایرانی آسایشش به همین چیزاست. گفتم ولی تو که الان اندازه دو تا زن ایرانی شدی. گفت پس پذیرایی باید دو برابر باشه! خندیدم. برگشت و میوه رو میز گذاشت. نشست و با دستای بلندش برای من ظرف و میوه گذاشت. گفتم خب تعریف کن. چه کارا می کنی؟ دانشگاه ادامه دادی؟ باز لبخند زد و گفت وایسا تصویری برات تعریف کنم. توی این هفت هشت سالی که همدیگه رو ندیدیم خیلی چیزا شده. گفتم میبینم! خندید و رفت آلبوم آورد. بعد گفت بیا بشینیم روی راحتی تا هم نشون بدم هم تعریف کنم. پا شدم و کنارش روی راحتی نشستم. با کمی فاصله. تفاوت وحشتناک بود. نشسته سرم به شونه هاش نمی رسید و زانوهاش حداقل بیست سانت بالاتر از زانوی من بود. آلبوم رو گذاشت رو زانوهاش و بازش کرد. آلبوم تقریبا زیر گردن من قرار گرفته بود. به زحمت میدیدم. برگشت به سمت پایین و بهم نگاه کرد. سرم رو برگردوندم سمتش. انگار داشتم به سقف نگا میکردم. چشمکی زد و با صدای بچه گونه گفت آخی طفلی. چه کوشولو موندی. زدیم زیر خنده. من کمی قرمز شدم. خنده هم داشت. یک چشمک دیگه بهم زد و گفت کار راه داره. اگه بهم اعتماد میکنی بریم سر راه حل. با لبخندی گفتم هر چی باشه. ولی هیچ وقت حدس نمیزدم میخواد چیکار کنه. گفت قول بده یادت باشه. دلخور نمیشی. بعد یک کاری کرد که عقل از کله من پرید. آلبوم رو بست و گذاشت کنار. بعد برگشت سمت و من یک دفعه یک دستش زیر باسنم بود و اون یکی پشت کمرم و قبل از این که بفهمم چی شده از روی مبل کنده شدم.
فرزانه همین طور که منو توی دست داشت بدون مکث از جا بلند شد و پاهاش رو صاف کرد. انگار سوار آسانسور سریعی شده باشم. طوری بلند شد که انگار چیزی دستش نیست و من اصلا وزنی ندارم. چه قدرتی. وقتی صاف ایستاد منو به خودش نزدیک کرد. من زبونم بند اومده بود و مات مونده بودم. دستش رو که پشت کمرم بود رو برداشت و همزمان دست دیگه شو به کمر خودش نزدیک کرد. توی همون حال یک آن تصویر خودمونو توی اینه دیدم. توجه نکرده بودم. خونه پر ایینه بود. فرزانه لبخندی شیطنت آمیزی به لب داشت و تصویرمون توی آینه مثل مادری بود که بچه شو بغل کرده باشه. با همون حالت خم شد و با دست آزادش آلبوم رو از روی میز برداشت. بعد همون طور که من توی دستش بودم و صورتم به سینه های نرم و خوش فرمش فشرده می شد به سمت میز ناهار خوری راه افتاد. سینه هاش از نزدیک خیلی بزرگ به نظر میومدن. هر کدوم اندازه سر من به نظر میومد. اما روی هیکل درشت و بلند فرزانه خیلی بزرگ به نظر نمی رسیدن. به میز رسیدیم آلبوم رو روی میز گذاشت. یک آن یادم اومد که فرزانه الان فقط هیفده سالشه. این دختر هفده ساله خیلی آروم و تفریحی حرکت می کرد. انگار نه انگار یک مرد سی و پنج ساله رو مثل بچه با یه دست توی بغل گرفته. حس عجیبی داشت همون چند قدم. کت شلوار پوشیده بودم با کراوات. مدیر یه شرکت بازرگانی بودم. چهل و چند نفر زیر دست داشتم. با همه اینا الان مثل یه بچه کوچولو توی دست یه دختر هفده ساله تقریبا لاغر بودم که تازه دانشگاه قبول شده بود و قرار بود من مواظبش باشم. دختری که وقتی هفت سال پیش آخرین بار دیده بودمش قدش به زحمت یک و بیست بود و داشت از لاغری میمرد. با اینکه من تو بغلش بودم اما هنوز از بالا به من نگا میکرد. همین که داشت آلبوم رو رو میز آشپزخونه میذاشت و صندلی رو عقب میکشید باز بهم چشمک زد و گفت مات چی موندی؟ آره من همون کوچولوم که با دو انگشت از یقه مانتوم می گرفتی و بلند می کردی. مات با تته پته گفتم چطور. لبخند شیطنت آمیزش بزرگتر شد و گفت صبر کن. منو آروم و با دست پایین برد. طوری که به بدنش کشیده میشدم. حس میکردم بدنش در مقابل من خیلی سفته. از نزدیکی به این الهه زیبایی و قدرت احساس حقارت میکردم. در عین حال نمیخواستم ازش دور بشم. برگشت و پشتش رو به من کرد و خم شد صندلی رو مرتب کنه. موهای لختش تا وسط کمرش ریخنه بودن و انتهای موهای خرماییش درست بالای سر من بود. معلوم بود به موهاش خوب میرسه. برگشت و بازهم نگاه شیطنت آمیز تو چشاش موج میزد. رو صندلی نشست و. کف دستش رو روی زانوش کوبید و به تقلید از خودم توی بچه گیهاش گفت بپر بالا. به خودم اومدم و دیدم پریدم بالا و خودم رو روی پاهاش جمع کردم. سرم رو به سینه ش تکیه دادم. درست اندازه بود. گردنم لای سینه هاش قرار گرفت بود و سینه هاش رو شونه ام. سرش رو پایین آورد و چونه ش رو رو سر من گذاشت. صداشو از بالا شنیدم که گفت چه خوب. درست اندازه. سرمو که خم کنم تا پایین می تونم چونه مو بذارم رو سرت و نخودی خندید. نه. یک کم هنوز کوچیکی. اگه ده بیست سانت دیگه بلندتر بود راحت می شد چونه مو رو سرت تکیه بدم. من برا یکی دو سانت کفش و لباس عوض میکردم و این دختر در مورد ده بیست سانت اضافه قد حرف میزد که بتونه سرشو خم کنه که چونه شو راحت بذاره روی سرم.
صدام می لرزید. گفتم چه زوری پیدا کردی. خندید و گفت هنوز که هیچی ندیدی.
بعد گفت حالا یک چیزی بهت نشون بدم از تعجب شاخ در بیاری. دستاشو دورم حلقه کرد و فشار مختصری بهم داد. گرمای وجودش خیلی آرامش بخش بود. آلبوم رو روی میز باز کرد و این بار درست توی ارتفاعی بود که هر دو راحت ببینیم. من از روی پای اون و اون از بالای سر من. عکسا به ترتیب تاریخ بود. عکسای اولی آشنا بودن. توی بعضیاش خودمم بودم. اما انگار کمی بعد از رفتن من از شهرکی که قبلاً همسایه بودیم فرزانه از این رو به اون رو شده بود. چندین عکس از خودش بود توی مسابقات آیروبیک. یک تیکه مال همین عکسا بود. عکسای دسته جمعی هر دوره رو گذاشته بود و توی هر دوره سه ماهه دخترای دور و برش انگار همین طور پایین و پایین تر می رفتن. توی عکسای اولی کوچیکترین بود. بعد توی عکسای آخری بعضی دخترا به زحمت تا کمرش میرسیدن. یه عکس هم بود که توی خونه گرفتته بودن و شکمش رو که شیش تیکه شده بود بیرون انداخته بود و چهار تا دختر با اندامای خیلی قشنگ دور و برش ایستاده بودن که هیچ کدوم به نافش هم نمی رسیدن. عجیب بود. همین طور روی عکسا توضیح می داد و میگفت هر کدوم مال چه زمانیه.
توی یکی از عکسا که خودش بود و هفت هشت تا دختر دیگه با انگشت قد بلندترینشون رو نشون داد که کمی خم شده بود و دهنش رو نزدیک سینه فرزانه گرفته بود. گفت این اسمش مناست. رفته برای تیم ملی بستکتبال. البته من اینجا کفش دارم. ولی تو قدت به چونه اش هم نمی رسید. اصلاً صبر کن. قد لیلای شما هم به چونه اش نمی رسید. تا جایی که یادمه اون از پونزده سالگی از تو بلندتر شده بود.
گفتم آره. آخرین بار که دیدمش قبل از خارج رفتنش بود. دو سال پیش. اون موقع شونزده سالش بود. رفته بودم خونه که هدیه شو بدم و با خونواده بدرقه ش کنیم.
ساکت شدم. ولی فرزانه گفت خب بعدشو بگو. برگشتم به سمتش و نگاهی کردم. شیطنت توی چشاش موج میزد. حتما از خواهرم ماجرا رو شنیده بود. به هر حال با این که فاصله سنی داشتن دوست بودن.
گفتم باشه. این طوری که بود که بعد چند ماه رفتم خونه. می دونی که وقت نمی کنم شهرک سر بزنم. لیلا و مامانم خونه بودن. دیر رسیده بودم و قهر کرده بود. کفش پاشنه بلند پوشیده بود و دو ساعت ناز کرد تا گذاشت روبوسی کنیم. بعد که هدیه شو دادم تازه مسابقه گذاشت ببینه اگر صاف وایسه وسط اتاق بالاترین جایی که می تونم ببوسم کجاست. فرزانه زد زیر خنده و گفت چه باحال. داورم داشتین؟ گفتم نه تو اتاقش بودیم. گفت خب بدش چی شد. هیچی دیدم خیلی بالاست. گفتم می گیرم بغلش می کنم و خمش می کنم و می بوسمش. ولی هر چی تلاش کردم نشد. انگار تمرینا اثر کرده بود. گفت خب. گفتم هیچی با هزار زحمت و تقلا و کش اومدن و پا بلندی تونستم زیر گودی گردنشو ببوسم. فرزانه زیر خنده زد و گفت خب بقیه شو بگو. پیش خودم گفتم اینا انگار هیچی از هم پنهان نمی کنن. بعد بلند گفتم خب هیچی دیگه. کلی مسخرم کرد. کفشاشم در نیاورد. گفت نتونستی دیگه. باید بیایی بالا ببوسی. فرزانه دوباره زد زیر خنده و گفت می دونستم لیلا با حاله. ولی تا اینو نگفته بودی باورم نشده بود. خب تو چکار کردی. فکری کردم و گفتم جالبه. اینو تا حالا به الناز نامزدمم نگفتم. بعد هفت هشت سال تو رو دیدم و بهت گفتم. دستی به سرم کشید و گفت خب من می فهمم. می بینی. ولی بگو. بازیایی که ما دخترای قد بلند می تونیم در بیاریم زیاد نیس. بگو ببینم استاد چی کار کرد. خندم گرفت و گفتم باشه. رفت نشست روی تخت. کفشای ده سانتی شو در آورد و صندل پاشنه سی سانتی پاش کرد. بعد با همون پیرهن شلوار جین اومد روبروم ایستاد و گفت بیا ببینم از پس بوس کردن من بر میای یا نه. منم گفتم حال نشونت میدم و رفتم نزدیکتر. دست گذاشت رو شونه هام و منو کشید سمت خودش و در اغوش گرفت. سرم روی شکمش یود و یقه پیرهنم کنار کمربندش. یادمه چون لبه کمربندش گردنم رو خط انداخت. گفت دلم برات تنگ شده داداشی. گفتم منم همین طور ابجی کوجیکه. با همون قیافه جدی گفت فعلا که آبجی کوچیکه داداشی رو جلوش نمی بینه. سرمو بالا کردم و دیدم حق داره. سینه هاش قشنگ رو سرم سایه انداخته بود و من فقط زیر اونا رو می دیدم و معلوم بود که اونم منو از زیر سینه نمی بینه. بعد منو ول کرد. یک کم فاصله گرفت. پاهاشو از هم باز کرد. دستاشو به کمر زد و گفت شروع کن دیگه. بیا بالا. فرزانه نتونست جلوی خنده شو بگیره و طوری می خندید که من رو پاهاش بالا پایین می شدم. آروم که شد دوباره دستاشو انداخت دور من. منو بلند کرد و چرخوند و جلوی خودش روی میز گذاشت. با این که روی میز نشسته بودم هنوز چشم تو چشم نشده بودیم. بعد اون کمرش رو راست کرد و صاف نشست و من دیدم هنوزم این طوری زیر چونه شو می بینم. با چشای خندون گفت خب بقیه ش چی شد. گفتم دیدی که چقد لاغره. دلم نیومد. بش گفتم آخه کمرت.. چیزی نگفت فقط سریع خم شد و منو بلند کرد. یک آن از ارتفاع سرم گیج رفت. بعد از همون بالا ولم کرد و دوباره همون طوری وایساد. چشای فرزانه برق زد و من ادامه دادم. هیچی خودمو جمع و جور کردم و شروع کردم بالا رفتن. فکر کنم سه چار دقیقه طول کشید از هیکل خواهرم صعود کرد. این قدر باریک بود که از صخره نوردی هم سخت تر بود. اونم جم نمی خورد هر چی من این ور و اون ور کردم. انگار نه انگار که یک وزن هفتاد کیلویی داره از هیکل باریکش بالا می ره. بعد خجالت هم می کشیدم و کار رو سخت تر می کرد. آخرش دیدم چاره ای نیست. آخرش پاهامو گیر دادم توی گودی کمرش و سه چار تا بوس حسابی از صورتش گرفتم. این طور که شد خندید و دستاشو دورم حلقه کرد بعد همین طور رفت سمت تخت و نشست و منو گذاشت روی پاهاشو و باهام حسابی روبوسی کرد. بعد اومدم پایین و نشستیم حرف زدیم. بیشترش حرفای معمولی بود. اما چند بار قد و بالاشو به رخم کشید و این که نتونسته بودم تکونش بدم. فرزانه خندید و گفت پس تو اخرش یک کم از چونه مریم بلندتر بودی. بعد رفت تو فکر و گفت پس واسه همین بود که جا نخوردی و واکنش بد نشون ندادی. تجربه برخورد با دخترای غول رو داشتی. خنده ام گرفت. گفتم آره. چه غولی هم. فرزانه هنوز تو فکر بود. گفت البته رشدش کامل بشه احتمالا تو تا شونه ش بیشتر نرسی. ها. واو. پس تو احتمالا… صبر کن صبر کن.. تو این طوری همین الان هم تا سرشونه منا هم نرسی. واو. بذار ببینم… دستشو جلو اورد و خیلی راحت و طبیعی گذاشت بین پاهام و همون طوری بلندم کرد و روی زمین گذاشت.
بعد خودش بلند شد و دستمو گرفت و گفت بیا. تا جلوی آینه قدی بزرگ سه طرفه دستمو کشید. منو آروم هل داد وسط و گفت صاف وایسا. گوش کرد. خودش هم سیخ سیخ وایساد و دو تا سینه زیباش رو با نفسی عمیق برجسته تر کرد. تصویر ما تو آیینه چیز خنده دار و عجیبی شده بود. مردی با ریش مرتب و خط ریش کج و کت شلوار و کروات کنار دختر زیبای جوونی ایستاده بود. نکته در این بود که موهای مرتب مرد درست هم سطح نوک سینه های براومده دخترک بود. ناگهان چشمای فرزانه برقی زد. رو به من برگشت و جلوم زانو زد. با این که زانو زده بود اما هنوز کمی از من بلندتر بود.
تند تند شروع کرد کتمو از تنم در اوردن. با اینکه جلوم بود اما با دستای بلندش راحت این کار رو کرد. انگار داره لباس یه بچه رو در میاره. منم اینقد مات مونده بودم که حواسم نبود چیکار میکنه. کت رو که در آورد با هیجان گفت همین جا وایسا. دو دیقه دیگه بیا بالا. بیا یه چیزی رو امتحان کنیم. بیا بالا تو اون اتاق دست چپ و با دست در بالای پله ها رو نشونم داد و دوون دوون از پله ها رفت بالا. پنج دیقه صبر کردم و بعد صدام کرد. به راه افتادم و از پله ها رفتم بالا و در زدم. صدای ناز فرزانه گفت بفرمایید. اتاق تاریک بود. فرزانه گفت چشاتو ببند. چشامو بستم و همون جا وایسادم. صدای بسته شدن درو شنیدم و بعدش هم صدای کلید چراغ رو. سه ثانیه بعد صدای فرزانه درست از بالای سرم اومد که گفت حالا چشاتو باز کن.
چشامو باز کردم و اول فکر کردم قاطی کردم. جلوم سیاهی بود. بالاتر یک خط بود که پایینش سیاه بود و بالاش سفید. کمی بالاتر از هم یه ناف خیلی خوش فرم می دیدم. بالاتر رو نگا کردم. هر چند میدونستم چه خبره. ولی دیدنش که ضرر نداشت. یه شکم صاف و سفید و تمیز و بالاش دو تا گوی اناری بزرگ درست بالای سرم معلق بود که داشتن از شدت فشار تیکه بالای یه دو تیکه ورزشی رو پاره می کردن. وسط اتاق وایساده بودیم و سینه ها قشنگ روی سرم سایه انداخته بودن. آروم پایین رو نگا کردم. پاهای بلند که تا وسط ساق توی بخش پایین همون لباس ورزشی سیاه پوشیده بودن و آخرش هم کفشایی که حدود 20 سانت پاشنه داشتن. فرزانه یه لباس دو تیکه ورزشی مشکلی پوشیده بود که یه شکم زیبای تراشیده رو بیرون می نداخت. یه صدایی که معلوم بود از خنده نمی تونه درست حرف بزنه از بالای بالا توی ابرا گفت می دونی آدما تا 25 سالگی رشد می کنن؟ من الانم هفت هشت سال دیگه جا دارم. حالا برگرد اینه رو ببین. برگشتم. توی تصویر اینه انگار اصلا من وجود نداشتم. تصویر کوچیک من (با وجود خوش تیپی کلی برام دردسر درس کرده بود) کنار هیکل تراشیده فرزانه مسخره و اضافه به نظر میرسید.
دستامو بلند کردم و هیچ کدوم حتی تا سینه های فرزانه هم نمیرسید. فرزانه انگار حس منو فهمیده بود. از توی اینه بهم چشمکی زد و گفت من همش هیفده سالمه ها. یادته ده سالم بود یه بار لبه کمربندت خورد توی چشمم. منو بردی بیرون برام بستنی خریدی. الان فکرشو بکن. اون طوری هم نمی تونه بشه. چون کمربند ببندم از بالای سرت رد می شه. بازم لبخند شیطنت امیزی زد و گفت جالب نیست. ماتم برده بود. تندی گفت میای یه بازی بکنیم. این قدر حیرون بودم که اصلا نفهمیدم و فقط سر تکون دادم. ذوق کرد و گفت چشاتو ببند. بدون اینکه چیزی بگم بستم چشامو. صدای خش خش لباس اومد و کمتر از پنج دقیقه بعد گفت حالا باز کن. چشامو باز کردم و از هول یه قدم عقب رفتم. قشنگ ترین لباس شبی که تا حالا دیده بودم رو تنش کرده بود. شکمش و یکی از شونه هاش بیرون بود. کنار پاش هم یه چاک بود که تا رون بالا میومد. یه جفت کفش پاشنه بلندتر هم پوشیده بود که از دید من اون لحظه سی سانتی به نظر می رسید. قیافه و تیپش خیلی زیبا و باشکوه شده بود. به خصوص به خاطر قدش. کمی خم شد و به کفشاش نگاهی انداخت و گفت از اینا هم دارم. ولی اینا به لباسم میومد.
خیلی آروم و با وقار اومد به سمتم. هر قدم که نزدیکتر میشد مجبور می شدم سرمو بالاتر ببرم. وقتی روبروم رسید دیگه سرم رو نمیشد بالاتر بگیرم. نافش الان تقریبا بیست سانت بالاتر رفته بود. دستمو بردم بالا و این بار بهش نرسید. یه ان به فکرم رسید اگه شلوار پوشیده بود الان راحت از لای پاش رد میشدم. برای اولین بار حواسم جمع رونهای سفید و خوشتراشش شد. در عین زیبایی عظیم بودن. عرضشون از شونه من خیلی بیشتر بود. ناگهان احساس حقارت شدید بهم دست داد. من چطور میخواستم بیام مواظب این الهه زیبایی و قدرت باشه. احساسم این بود فرزانه اگه کمی پاشو بلند میکرد میتونست منو زیر پاش له کنه. خودش هنوز محو صحنه بود. وقتی حرف زد این بار انگار واقعا صداش از توی ابرا میومد. گفت موندم میتونی از لای پاهام رد بشی یا نه. خشکم زد. یعنی فکرمو خونده. نخودی خندید و گفت نه نمی تونم فکرت رو بخونم. از صورتت معلوم بود به چی داری فکر میکنی. بهم نزدیکتر شد. روبروم ایستاد. پاهاشو باز کرد و دستاشو به کمر زد. به پایین. به من نگا کرد و با خنده گفت بیا بالا یه بوس بده تا بهت جایزه بدم. بعد خندید و گفت یادته بچه بودم خودت میگفتی بیا بغل عمو بوس بده بهت جایزه بدم و زد زیر خنده. حالا بغل تو کار نیست. باید از پاهای اون دختر کوچولو بیای بالا تا جایزه بگیری. مرد بزرگ طفلکی.
با خودم فکر کردم چقدر خوب که وقتی بچه بود با این الهه با شکوه و عظمت مهربون بودم. اینو پیش خودم فکر کردم و ناخوداگاه کرواتمو باز کردم. فرزانه دید و خم شد. با دستای بزرگش بقیه لباسها رو هم از تنم کند. من موندم و یه دست زیرپوش و شرت سفید به تنم. نفسم بند اومد. خیلی به خودم فشار آوردم شق نکنم. حتی به مامور گمرکی که هفته ای یکبار میدیدم فکر کردم. دستاشو گذاشت زیر بغلم و بلندم کرد. یه پاشو گذاشت رو چارپایه ارایشش و منو طوری رو اون زانوش نشوند که هر کدوم از پاهام یه طرفش قرار گرفت. با یه دست نگهم داشت. انگشت اون یکی دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو بلند کرد تا تو چشاش نگا کنم. گفت با این لباسای زیر مارکدار خیلی ناز شدی. بی اختیار لبخند زدم و فشار شرم و حیا خیلی کم شد. یه دفه حس کردم خب من که اختیاری ندارم در مقابل این قدرت بی پایان. انگار دقیق میدونست داره چکار میکنه. و درست هم میدونست. اینو خیلی بعدتر فهمیدم.
دوباره منو برداشت جلوی خودش رو زمین گذاشت. بعد زانوهاشو خم کرد و دست راست منو گرفت و بالا آورد. گفت چشاتو ببند. باز بستم. چیزی دستم داد و گفت محکم بگیر. گرفتم و چشامو باز کردم. تا بفهمم چی شده یه دفه فرزانه زانوهاشو راست کرد و چیزی که دستم بود بالا رفت. پاهام از زمین کنده شد و منم باهاش رفتم بالا. سرم رو سریع بلند کردم و بالا رو نگا کردم. از تعجب نزدیک بود دستمو ول کنم. یقه لباسش کمی باز شده بود و من با یه دست از قفل جلوی سینه بندش فرزانه اویزون بودم. سرمو برگردوندم سمت اینه و دیدم فرزانه بهم چشمک زد و گفت اینم اوانتاژ من برا اینکه عموی خوبی بودی و توی داژبالم همیشه به من آوانتاژ میدادی.
آمادگی جسمیم بد نبود. اما نه این قدر که خودمو راحت بکشم بالا. اونم از همچون جای عجیبی که از یک دست آویزون بودم. ولی بیشتر مات این بودم که اگه کسی میدید چه فکری میکرد. یه مرد سی و چند ساله که با یه دست از سینه بند یه دختر هیفده ساله اویزونه و سعی می کنه خودشو بالا بکشه. منظره عجیبی بود. خودم تو اینه میدیدم. از اون عجیبتر این بود که سینه های فرزانه انگار نه انگار وزن یه مرد بالع بهشون آویزونه. صاف و سربلند ایستاده بودن. دست چپمو بالا بردم و اولین چیزی که دستم اومد گرفتم. سینه چپش بود. سرخ شدم. اما اون حتی لبخندش هم کمرنگ نشد. انگار وزن من برای اون پستونهای جوون چیزی نبود. به زور خودمو بالا. پاهامو گذاشتم رو کاسه زانوش و خودمو بالا کشیدم. بعد اون یکی پامو گذاشتم رو کشانه رونش. جورابامو در آورده بود و قشنگ همه تنش رو حس میکردم و حتی توی اون حال که اگر دستمو ول میکردم از اون بالا میافتادم هم باید با خودم میجنگیدم که راست نشه.
اون یکی پامو از زانوش برداشتم و گذاشتم روی استخون لگنش. دستمو عوض کردم و دست چپم این بار رو شونه اش بود. اون یکی پامو هم بالا آوردم و بعد هر دو تا پامو دور کمر باریک و سفتش حلقه کردم و دستامو هم گذاشتم دور گردنش. پوستش صاف و نرم بود. اما زیرش این قدر سفت بود که توی همه این مانوورها یه ذره هم کم نیاورد. هر دو تا دستمو که گذاشتم دور گردنش لبخندش عمیقتر شد و از حالت مجسمه در اومد. دستاش پایین آورد و گذاشت زیر باسنم و منو بالا کشید. با کلی فشار و کش و قوس صورتم رو بردم نزدیک و از پایین لپش بوس گرفتم. این کارو که کردم اونم برگشت و منو بوسید. بعد دستاشو اورد بالا و از کمرم منو گرفت و از خودش جدا کرد. بعد یکی از دستاشو دوباره گذاشت زیرباسنم و باز یه دستی بغلم کرد. دستشو آورد بالا تا صورتم کمی پایینتر از صورت خودش قرار گرفت و بعد نفسمو بند آورد. دست آزادشو گذاشت پشت کمرم و سرشو جلو آورد و منو بوسید. از لب. بعد با زبونش دهنم رو باز کرد و زبونشو فرستاد توی دهنم. زبونش با قدرت و ملایمت تو دهنم با زبون من بازی میکرد. انگار نه انگار که منم اراده ای داشتم و یه دفه به سرم زده بود که دهنمو ببندم. با دست رو شونه هاش فشار اورد که عقب بکشم. اما فایده نداشت. انگار اصلا حس نمی کرد. دو دقیقه زبونشو تو دهن من گردوند. از حس داشتم دیوونه میشدم. اما به سرم زده بود که درست نیست و این دختر فقط هیفده سالشه و منم نامزد دارم. با دست زدم رو شونه هاش. بالاخره بس کرد و تجاوز به دهن منو تموم کرد. یک کم رنجیده بهم نگاه کرد. با حالتی عذرخواه گفتم الناز. چشاش دوباره برق زد و گفت نگران نباش. اون ناراحت نمیشه. گفتم از کجا میدونی. گفت بهت نشون میدم.
سه هفته بعد از سفر چین برگشتم. خونه که رسیدم دوش گرفتم و استراحتی کردم. بعد که پاشدم از شق درد بود. این سه هفته رو همش توی شهرک صنعتی گذرونده بودیم و تنها چیزی که از چین دیده بودیم کارخونه و بود و بندر و فرودگاه. باورم نمیشد سه هفته بدون هیچی. هر چی زن هم دیده بودیم همه کوچولو و نقلی که چنگی به دل من نمیزد. تنها زن بلند قدی که دیدم هم خدمتکار یکی از هتلهایی بود که یک شب اونجا بودیم و من فقط تونسته بودم توی اسانسور کنارش بایستم و حسرت بخورم.
گوشی رو برداشتم که به الناز زنگ بزنم. مردد بودم. دلم فقط سکس میخواست و حوصله گوشت تلخیهای معمولش رو نداشتم. اول باید کلی ناز میکشیدم که چرا توی سه چهار روز اخیر نتونستم زنگ بزنم. بعد باید بهانه جور میکردم چرا سوغات نیاوردم و بعد باید شام میرفتیم بیرون و شاید بعدش شب میومد خونه و اون وقت باید تازه راضیش میکردم که پاشنه بلند بپوشه. که هیچ وقت هم بیشتر از سه چهار سانت نمیپوشید.
در عوض خوشگل و مامانی بود. بیست و هفت ساله بود. بدن باریک کشیده و در عین حال پری داشت و خیلی خوش اندام بود. ورزش میکرد و اهل بیرون رفتن. فقط ناز و اداش زیاد بود. که به سینه ها و صورت و چشماش و دیوونگیش توی رختخواب میارزید.
گفتم هر چه بادا باد. تلفن رو برداشتم که زنگ بزنم. خودش زنگ زد. شماره ش افتاده بود. نشونه خوبی بود. شایدم نه. گوشی رو برداشتم اما به جای صدای الناز صدای گرم و ناز فرزانه بود. سلام. الناز پیش منه. بیا. منتظریم. الناز شام درست کرده. چشام از تعجب گرد شد. گیج شده بودم. اون کجا پیش فرزانه کجا. شام درست کرده. باورم نمیشد. از گیجی که دراومد لباس اسپرت پوشیدم و از خونه زدم بیرون و رفتم اونجا.
در زدم. در باز شد و من روبروی چشمم گردنبندی رو دیدم که خودم به الناز هدیه داده بودم. اما روی گلوی سفیدی درست جلوی چشمم آویزون بود. سرمو بالا کردم. الناز خم شده بود و داشت بهم لبخند میزد. باز چشام میخواست بزنه بیرون. گیج شدم. پایین رو نگا کردم و باز تعجب کردم. یه پیرهن مردونه بزرگ تنش کرده بود که یقه شو هم باز گذاشته بود و یه جفت کفش با پاشنه های خیلی بلند و دیگه هیچی. هیچی هم نگفت. فقط لبخند زد که بیسابقه بود. خم شد دستمو گرفت و کشید داخل. درو بست و منو برد پیش فرزانه. فرزانه روی مبل نشسته بود و منو که دید برام دست تکون داد. اما هیبتش وحشتناک بود. لباس سیاه چسبونی تنش بود و پاهاش هم چکمه های پاشنه بلند. دامن سیاه کوتاهی هم تنش بود. موهاشو دم اسبی کرده بود و یه پالتوی سیاه هم تنش کرده بود. یقه لباس چسبونش باز بود و سینه هاشو نشون میداد. از جاش بلند شد و الناز دست منو کشید و رفتیم سمتش. جلوش که رسیدیم صحنه طوری بود که حس میکردم هیچ کدوم از زانوهاش بالاتر نیستیم. من قشنگ میتونستم از لای پاهاش رد شم و الناز با اون کفشای خیلی بلند سرش تا کمر فرزانه هم نمیرسید.
فرزانه نگاه تندی به الناز کرد و بعد رفت و روی مبل نشست. الناز یه دفه به خودش لرزید و دست منو ول کرد و شروع کرد لباسای منو در آوردن. گفتم چیکار میکنی. الناز نگاهی به فرزانه کرد و تندتر کار کرد. لباسای من که کامل دراومد لباس خودشو کند و من جای چند تا کبودی رو روی بدنش دیدم. صاف و شق و رق ایستاد و سینه هاشو بالا داد. سرم رو گرفت و سمت خودش گرفت و نوک سینه شو تو دهن من گذاشت. با اون کفشی که پوشیده بود درست اندازه بود. منم یک دفه همه چیز و صحنه رو فراموش کردم و در یه ثانیه راست کردم. برای اولین بار حس میکردم توی این حالت الناز هم داره لذت میبره. سینه شو عوض کرد و من شروع کردم اون یکی رو خوردن. بعد از چند دیقه سرمو عقب داد و دوباره دستمو گرفت و آروم برد سمت فرزانه. فرزانه صاف رو مبل نشسته بود و پاهاش رو باز گذاشت بود و داشت با حالتی که انگار سرگرم شده به ما نگا میکرد. رفتیم و درست لای پاهای بلند فرزانه ایستادیم. پاهای فرزانه انقدر بلند بود که زانوهاش تو حالت ایستاده با اون پاشنه ها تا کمر من میرسیدن. الناز برگشت سمت و من و تا بفهمم چی شده یه دفه خم شد، منو بلند کرد و گذاشت روی زانوی چپ فرزانه. مخم دیگه داشت دود میکرد. میدونستم الناز دختریه قوی. ورزشکار بود دیگه. اما چون هیچوقت اهل این کار نبود نمیدونستم میتونه اینکارو بکنه. هر چند همیشه دلم میخواست.
الناز عقب رفت و خودش روبروی من ایستاد. بعد خم شد و شروع کرد برام خوردن. از ماتی این صحنه در نیومده بودم که فرزانه دستشو گذاشت پشت کمرم. با اون دستش صورتم رو گرفت و بالا کرد. خودش خم شد و دوباره زبونشو تا ته کرد توی دهنم. ناخوداگاه دستامو دور گردنش حلقه کردم. الناز این بار خیلی خوب میخورد و وسطش ناز نمیکرد.. حتی اه و اوه الکی هم نمیکرد. من نزدیک اومدن بودم که فرزانه منو محکم گرفت و گفت بس کنید. الناز یک دفه ول کرد. با دست پایه کیر منو گرفت و فشار داد تا نیاد. فرزانه کمرش رو صاف کرد. سینه هاشو جلو داد. زیپ لباسشو تا روی شکمش پایین کشید و سینه هاش که بدون سینه بند هم قشنگ وایساده بودن بیرون افتادن. بعد صداش از بالا اومد که بخورین. من یه لحظه موندم. اما الناز خودشو کشوند روی زانوی راست فرزانه و نشست و شروع کرد سینه شو خوردن. منم با یه لحظه مکث دنبالش کردم. حسش این قدر بود که کیر من نخوابید. نمیتونستم تصور نکنم. یه مرد و زن که حداقل ده سال از یه دختر جوون بزرگتر بودن مثل دو موجود دست آموز رو زانوهای دختر هفده ساله نشسته بودن و هر کدوم یه سینه شو می خوردن. با وجود قد بلند و سینه پهنش برای ما دو تا راحت بود که هر کدوم رو سینه و شکمش تکیه بدیم و یه سینه شو بخوریم و اونم هر کدوم از دستاشو روی سر یکیمون گذاشته بود و آه و اوه میکرد.
لای اه و اوهش گفت آفرین بچه های خوب. بعد یه دفه بی مقدمه کمر هر کدوممون رو با یه دست گرفت و ما رو روی زمین گذاشت. طوری که انگار داره لباس از روی پاش برمیداره. بعد از جاش بلند شد. چکمه هاشو در اورد و برگشت همون قد خودش. من زیر سینه هاش و الناز با کفشای پاشنه بلندش تا زیر بغلش.
لباسهاشو کند و مثل ما لخت و عور ایستاد. برگشت سمت ما و گفت بخورین و سر هر کدوممونو برد سمت یه سینه ش. من تو این حالت هیچ طوره نمی رسیدم سینه هاشو دهن بگیرم. اما الناز تونست. فرزانه الناز رو از کمر با یه دست گرفت و بلند کرد و کفشاشو در اورد. بعد منو با اون دست گرفت و منو گذاشت دور کمرش. پاهامو حلقه کردم دور کمرش. بعد دستشو از پشت گذاشت لای پاهای الناز و از زمین بلندش کرد و سرشو گرفت جلوی سینه خودش. بعد از چند دقیقه الناز رو گذاشت زمین و انگشتاشو که به اب الناز خیس شده بودن داد خود الناز بخوره. منم به هر دو تا سینه ش سرویس میدادم. بعد تو همون حالت برگشت و کفشهاشو پوشید و به الناز گفت کسش رو بخوره. الناز سعی کرد. اما قدش نرسید. بعد بدو بدو رفت کفشاشو پوشید و اومد و این طوری قدش رسید به جایی که می تونست ایستاده کس فرزانه رو بخوره.
فرزانه سرم رو با دستش بلند کرد. دستامو گرفت و روی سینه هاش گذاشت و گفت بهشون برسم. بعد آروم طوری که خودم بشنوم گفت نظرت چیه. دیدی گفتم اون ناراحت نمیشه.
بعد بهم چشمکی زد و گفت برا یه دختربچه هفده ساله بد نیست نه. دختر خوبیه. فقط کمی حرف منطقی لازم داشت.

بعد از دوش و استراحت شام خوردیم. من و الناز هر کدوم روی یکی از پاهای فرزانه نشسته بودیم و شام میخوردیم. بعد از شام هم همون طوری هر دو توی بغل فرزانه بستنی و میوه خوردیم و همون جا من و الناز با هم مشغول شدیم. فرزانه هر دومون رو برداشت و برد توی اتاق خوابش. اول من الناز لباسای فرزانه رو در اوردیم. بعد الناز لباسای منو و اخر هم فرزانه با دو حرکت الناز رو از لباسش در آورد.
شب من و الناز توی بغل فرزانه و با اون سکس کردیم و هر دو توی بغل اون در حالیکه سرمون روی سینه هاش بود خوابیدیم.

—————————————————————–
این رو قبلاً در آمازون لاو گذاشتم.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.